Goodbye My Dear IRAN...

 

از راه بزن بیرون ای رند خطر پیشه

از خاک سکون بر کن ای تیشه بر این ریشه

در ترس چه می‌جویی ای مدعی غیرت

در شک و یقین خو کن با لذت این حیرت

من عاشق مطرودم

آوارگی‌ام دودم

اسطوره هر جایی

 تاریخی نابودم

حرمت‌شکن خویشم، آرامش تشویشم

ذندیق قسم خورده با فاجعه هم‌کیشم

ما کار ازل را به ابد بی تو نبردیم

ما با تو نماندیم ولی بی تو نمردیم

با وحشی چشمانش الهام جراحت شد

 تا قلب پر‌آشوبم ویران شد و راحت شد

آتش زد و رقصیدم با ظلمت گیسویش

من نور شدم دیدم در مسلخ ابرویش

این شر نجیبانه در واژه نمی‌آید

از شرم گذر کرده در خانه نمی‌پاید

توفانی احساسش خاشاک غزل برده

ما کار ازل را به ابد بی تو نبردیم

ما با تو نماندیم ولی بی تو نمردیم 

  چندین سال بود که برای این لحظه ها،لحظه شماری میکردم ،حتی برای بغض های این لحظات برنامه داشتم،برای خداحافظی ها وبه امید دیدارگفتنها،برای فرار از این منزل ویران...،فکر کنم از همون روزایی که این یارو رییس جمهور شد،همون روزایی که دستورای طاق و جفت بدون عقلش باعث مضحکه عالم وآدم شد و همون چس مثقال کور سوی امید برای اندکی آزادی که در دوران خاتمی برامون روشن شده بود رو خاموش کرد و نخواست بذاره یه قطره آب خوش از گلومون پایین بره تصمیمم رو گرفتم وگفتم :«نع!باید رفت!» و مترصد فرصت بودم ...اینکه داد بزنم :«آقا ! ما رفتیم...دیگه زورتون به من نمیرسه...گوربابای همه تون ای برادران و خواهران عزیز! ای حکمرانان عدالتخواه ! این مملکت ...گوربابای شماو قوانین خلق الساعه بدون فکرو منفعت طلبانه تون...» ولی الان که به زمان رفتنم نزدیک میشم غصم میگیره...سخته...سخت.لعنت به شما که ملیونها من و مثل من رو از وطنم دور کردین...من مثل خیلی از همسن ها و هموطن هام از اینجا یعنی وطنم بیزار نبودم و نیستم،خارجی پرست هم نبودم و نیستم،فقط خواستم به زندگی خودم و همسرم و در آینده بچه هام حرمت  و ارزش بذارم و اونارو از چنگال کثیف و خون آلودتون خارج کنم...،من ایران رو دوست دارم،من شهراولم رشت رو دوست دارم ،تهران کثیف و شلوغ رو با تمام  خوبیهاش و ترافیک و بدیها و ناهنجاری های اقتصادی و فرهنگی و اجتماعیش  دوست دارم،تک تک شهرها و روستاهای این سرزمین روبا تمام اسطوره ها و افسانه هاش دوست دارم...مردم خسته و بی اعصاب و داغون کشورم رو دوست دارم...من اون مرد ساده دل روستایی که از دورترین نقطه ایران با امید اینکه شاید خودش بتونه مشکلات خود و امثال خودش رو رفع کنه پاشد و اومد تهران تا برای ریاست جمهوری کاندید بشه و همه خبرنگارا وآدمهای احمق بهش خندیدن و مسخره اش کردن رو دوست دارم،خیلی خیلی خیلی هم  دوستش دارم و به اینکه هموطن اون هستم افتخار میکنم...من بغض فروخورده مردم کشورم رو دوست دارم...دخترا و پسرای خسته...مردا و زنای خسته...مهندسها،معلم ها،دکترها،کارگرها و... که از نصف توانایی هاشون هم استفاده نمیشه...آدمای با کلاس و بیکلاسش،حتی دلم برای مردای فاحشه و زنای فاحشه هموطنم هم میسوزه...من با بغض وطنم رو ترک میکنم...با یک بغض که حتی سعی در پنهان کردن و فروخوردنش ندارم...دلم برای پدر و مادرم،برادرم،دوستام،خونه وماشین و زندگیم،برای اون استادم که با جون و دل بهمون درس داد و سرمون داد کشید و بهمون اخم کرد و نمره هم نداد تنگ میشه همونی که روز آخر،وقتی رفتم به دست بوسش برای خداحافظی،پدرانه منو در آغوش کشید و بوسید و برام آرزوی پیشرفت و آدمیت کرد ...و چه کسی جوابگوی همه این دوری ها و دلتنگیهای منه...؟

 خطابم به شماست آقایون و خانمهای خودی این نظام... لعنت براون بخشی از  شما که همه چیز رو برا خودتون خواستین،شماها که محدوده اسلامتون رو اونقدر تنگ گرفتین که همه ما کافر و غیر خودی شدیم و خارج محدوده موندیم ...میدونم که دین فقط یه بهانه بود برای بیشترتون...همه و همش جیب مهم بود و قدرت...حالااز هرطریق و وسیله ای که شده...یادم نمیره چقدر تو دانشگاه بین ماها و خودتون فرق گذاشتین...چقدر شما خوب بویدین و مامظهر بدی ...یادم نمیره چقدر به من و دوست دختر اون موقعم که بعدش  نامزد و همسرم شد گیر دادین و سین جیم و تحقیرمون کردین وخودتون رو به رخ ما کشیدین...همه تو رو تا زمانی که برگردم به ایران،اونهم با دست پر، واگذار میکنم به خدا...و خدا رو شکر میکنم که قیامتی هم وجود داره...جایی که بشه حسابهامون رو باهم صاف کنیم...چون این دنیا برای پاک کردن حسابهای ما و شما خیلی کوچیک و حقیره... .

***

و اما دوستان اندکم،شماهایی که هریک در دوره ای تنهایی ام را پر کردید و همراه من بودید...،دلم برایتان تنگ میشود...نتوانستم آنگونه که دلم میخواست با شما خداحافظی کنم...چرا خداحافظی؟بازهم هم را میبینمیم،من شما را و شما من را...چشم به راه رسیدن دنیا دنیا خبر خوش از جانب شما هستم،خبر تعالی و ترقی و کمالتان...خبرآرامش روح و جسمتان...هرجای دنیا هستید خوش باشید و سالم و در پناه خدا...با بزرگواری حلالم کنید که نیازمند حلالیت شما هستم چون خودم و اخلاقهای گهگاه سگی ام را میشناسم...ولی بدانید که هیچگاه در رفتارم با شما تزویر و ریا نداشته ام...هرچه بوده رو بوده...دوست داشتم که دوستتان باشم و شریک دردها و غمها و شادیهایتان و اگرگاهی از دستم برآمده،کمک حالتان...باشد که موفق بوده باشم.

 

کفش چرمین به پاکرده ام و رویایی برای زیستن دارم...چیزی برای از دست دادن نمانده،این است که دارم میروم...چمدانی در دست دارم و قلبی گرسنه و میروم به میلیونها نفری که پیش از من رفته اند بپیوندم...آنجا در راه آزادی...هیچکس به سراغم نمی آید و تمام دوستانم رفته اند...و اینجا کاری برای انجام دادن نمانده...اگرچه متنفرم از اینکه سرزمینی را که دوست دارم ترک کنم،ولی آنجا فردای جدیدی منتظر است...



Chris de Burgh Leather on my Shoes Lyrics:
I've got leather on my shoes,
And I've got a dream to live,
There is nothing left to lose,
So I'm going,
I've got a suitcase here in my hand,
And I've got a hungry heart,
And I'm going to join the millions,
There before me, on the freedom road;

No-one's coming to my door,
And all my friends have gone,
There's no work here anymore,
It's deserted,
And though I know I hate to leave,
From this land that I love,
There's a new tomorrow waiting,
Yes it's shining on the freedom road,
On the freedom road;

Oh sometimes it's going to be lonely,
Sometimes it will be sad,
But I've got to keep on going,
Until I hold that promised land,
In the palm of my hand;

Nothing ventured, nothing gained or won,
Without a hard fight,
We would never reach the sun,
Without trying,
And when we're a million miles from home,
Out in the starry night,
We will see we're not alone,
In the heavens, out on freedom road,
Out on freedom road,

Out on freedom road... out on freedom road.
Lyrics: Leather on my Shoes, Chris de Burgh [end]

 

به امید دیدار

نریمان-20 بهمن 1387

8th Feb. 2009

پ.ن1:قرار بود نوشته قبل،که حدود یکسال پیش نوشته بودمش،آخرین نوشته ام در این بلاگ باشد،ولی به دلایلی که مهمترینش نداشتن وبلاگ فارسی دیگری بود بهتر دیدم در اینجا این مطلب را بنویسم.نمیدانم و نمیخواهم بدانم کار درست یا اساسا مسخره ای بود...فعلا درود و دوصد بدرود.شاید بازهم اینجا نوشتم.

پ.ن2:ترانه ایتدای این پست از شاهکارهای جناب"افشین یداللهی" می باشد.من که همیشه کیفروش میشوم.شما را نمیدانم! 

/ 5 نظر / 8 بازدید
رضوان

سلام نریمان. دیر به دیر می نویسم و دیر به دیر به وبلاگم سر می زنم ولی دوستان قدیمی رو همیشه یادم هست. خیلی خوشحال شدم اسمت رو توی کامتها دیدم. صاحب کلاغ سپید... یهو رفتم تو حال و هوای اون اوایل وبلاگ نویسیم.. که مدام با اون کانکشن نفتی توی اینترنت بودم و بیشتر می دیدم و بیشتر می نوشتم.. از آذر 81... خوشحالم که الان اون سر دنیا از زندگیت راضی هستی.. شاید باز هم توی این وبلاگ بنویسی، نه؟

جوراب پاره و انگشت ازاد

چقدر خوشحال شدم کامنتتو دیدم.. خیلی زیاد.. یاد اون روزها به خیر.. یاد اهنگ وبلاگت.. یاد همه چی... دلم تنگ شد برای روزهای قدیم.. موفق باشی و پیروز همیشه ی همیشه کنار همسر عزیزت.. باز هم بیا و چیزی بنویس...

محسن

چقدر دلم گرفت نریمان.منو یاد همون شب انداختی.چقدر خوشحال شدم که دیدم اونجایی و خوشحال و چقدر الان خوشحال تر شدم که یه جوون لایق دیگه تونست از این کشور که آخر دنیاست بره.فرقی نمیکنه که مسافر دوستم باشه،آدم نزدیک به من باشه یا یه ناشناس.مهم اینه که یه آدم دیگه برای برآورده شدن ارزوهاش یه امکان تازه پیدا کرده.به آبحی ما هم سلام برسون و تبریک بگو.دلم میخواد یه روزی همه با هم یه جایی جمع بشیم و خوشیامونو فریاد کنیم.و اونروز آدم بدخواه و حسودی وجود نداشته باشه که به خودش اجازه بده شادی دیگری رو ازش بگیره

م.ق

مثل اینکه تاریخ نوشته هایت برای یکسال پیش بوده است . امیدوارم که الان رفته باشی و سالم باشی ولی آیا رفتن درست است .... این به تو و همه ی .............. میگم

Nariman

از راه بزن بیرون ای رند خطر پیشه از خاک سکون بر کن ای تیشه بر این ریشه در ترس چه می‌جویی ای مدعی غیرت در شک و یقین خو کن با لذت این حیرت من عاشق مطرودم آوارگی‌ام دودم اسطوره هر جایی تاریخی نابودم حرمت‌شکن خویشم، آرامش تشویشم ذندیق قسم خورده با فاجعه هم‌کیشم ما کار ازل را به ابد بی تو نبردیم ما با تو نماندیم ولی بی تو نمردیم با وحشی چشمانش الهام جراحت شد تا قلب پر‌آشوبم ویران شد و راحت شد آتش زد و رقصیدم با ظلمت گیسویش من نور شدم دیدم در مسلخ ابرویش این شر نجیبانه در واژه نمی‌آید از شرم گذر کرده در خانه نمی‌پاید توفانی احساسش خاشاک غزل برده ما کار ازل را به ابد بی تو نبردیم ما با تو نماندیم ولی بی تو نمردیم