Spaceman Came Traveling…

 

 کتاب را بست...درنگ کوتاهی کرد...سر را بالا آورد و رو به من گفت :« تنها کسانی که میدانند کجا را نگاه کنند، می بینند...»

***

 

 کاش به گاه مردن انسانی باشم با روح بزرگ و شرمندگیهایی کوچک،کاش حداقل مرگی باارزش داشته باشم...میخواهم سپید بپوشم...با خون بمیرم  نه با تخت ودارو و بیمارستان و شیمی درمانی و...بازهم دلم میگیرد،بازهم به لحظه مرگم می اندیشم...نبایداین سان دون باشم و دون بمیرم...شرافت،کاش با شرف باشم ...باید صدای دریا از تابوتم برخیزد...پیچیدن صدای باد در علفزار...باد در شاخه های بید...صدای همان لالایی همیشگی رویاهایم... ،پروردگارم! کاش تو هم کنار تابوتم باشی...گرم و سبز من...کاش روزی بفهمم...چرا اینسان کوچکم...نمی خواهم،به خداوندی ات سوگند که این لش پلید را نمیخواهم...این بانی شرمندگی دائم...دربندی را نمیخواهم...مرغ خانگی بودن را نمیخواهم...روحی بدین سان کوچک برای چیست...دوست دارم مرا در آغوش بفشاری...آغوش تو گرم است،آغوش تو امین است« امّن یجیب بخوانید و در فراز کنید...»...کاش مرگ مرا به تو نزدیک سازد نه دورتر...درودی باشد و نه بدرودی...

 بازهم در سکوت ره می سپارم...اطراف جاده مزارع شبدر تا چشم کار میکند ادامه دارد...سبزی اش مرا به یاد زندگی میاندازد...کاش آنقدر انسانیت داشته باشم که در لحظات ناب و خاطره انگیزم،تو نیز حضور داشته باشی...باد بوی تو را می آورد...تو در بوی خاک باران خورده جریان داری...دیگر به دنبال سایه بان نمیگردم...یاد آن موضوع انشا دبستان بخیر:« زندگی نقره ای،آوازه ایست که سحرگاهان فواره ای کوچک می خواند...».نع...حبیبا،پروردگارا...من همان شبان ساده دلم...احمقم...تو کجایی تا شوم من چاکرت...چارقت دوزم ،کنم شانه سرت...دستکت بوسم، بمالم پایکت،وقت خواب آید، بروبم جایکت...گله را به بد بیشه ای هدایت کردم...بد ...چه بد راندم این گاری وامانده را...آنروز که کنار ساحل بوی آب شور می آمد روحم کجا بود که صدای تو را از دانه های شن بشنود...من بغضم را میخواهم...بازش گردان...من گم شده ام...سرگردانی ام را چراغی باش...به یاد نیت به درون تاریکی رفتن و...این دنیا دهشتناک است آن زمان که نیستی...باش،می خواهم بازهم نقاشی کنم،...روی آن بوم سپیدی که تو برایم خریدی...وای بر من !چه حس زیبایی دارد وقتی سربلند یک آزمایش پیروز باشی، برایم چه نادر است!... چه شرمندگی بزرگتر از یک سرافکندگی ...آنهم پیش چه کسی...تو...وای بر من...باید قهرمان زندگی ام باشم...نمی خواهم اینگونه متعفن بمانم...افتانم...دستت را مانند همیشه به سویم دراز کن که من گدا فطرت چگونه کمک خواستن نمیدانم تا دست نیاز به سویت دراز کنم...،باور دارم که مرگ نیکو در پی زندگی نیکوست...همه بالا را گفتم،تا با یک تیر دو نشان بزنم!درسم را خوب آموختم...نه؟!پس مرا دریاب...بازهم میخواهم برخیزم...باید تلاش من مولد نتیجه ای باشد...

باید

 باید

 باید... .

 

***

دخترک دوید و دوید و دوید و در آغوش من آرام گرفت... :

« بابا کجا بودی؟...»

/ 0 نظر / 4 بازدید